اشعار عباس معروفی. عباس معروفی (زاده ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ سنگسر) نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است. او فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری آغاز کرد و در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید. معروفی به خاطر موضع گیری علیه حکومت ایران بارها بازجویی شد و سرانجام تحت فشار سیاسی از ایران خارج شد و به آلمان رفت. چرا وقتی می روی. همه جا تاریک می شود؟. انگار از اول مرده بودم. و ترسیده بودم. و تو هم نبودی…. نه اینکه گریه کنم، نه. ...

افسانه تو (عباس معروفی)



 کتاب های عباس معروفی, شعر های عباس معروفی

اشعار عباس معروفی

عباس معروفی (زاده ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ سنگسر) نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است. او فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری آغاز کرد و در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید.معروفی به خاطر موضع گیری علیه حکومت ایران بارها بازجویی شد و سرانجام تحت فشار سیاسی از ایران خارج شد و به آلمان رفت.

 

چرا وقتی می روی

همه جا تاریک می شود؟

انگار از اول مرده بودم

و ترسیده بودم

و تو هم نبودی…

نه اینکه گریه کنم، نه

فقط دارم تعریف می کنم چرا بغض کرده بودم

و آرام نمی گرفتم

 

چه آرزوی دل انگیزی ست!

نوشتن افسانه ای عاشقانه

بر پوست تنت

و خواندن آن

برای تو …

چه آرزوی شورانگیزیست!

تملّک قیمتی ترین کتاب خطی جهان

ورق زدنش،

دست به آن کشیدن،

و همین نوازش ساده

که زیر نگاهم لبخند بزنی …

چه افسانه ی قشنگی

به تنت می نویسم

بانوی من !

چه قشنگ به تنت افسانه می خوانم.

 

می دانی؟

حتا صدای قلبم هم نمی آمد

انگار همه اش را برای نفس هات شمرده باشم

حالا تمام شده بود …

نه اینکه ترسیده باشم، نه

فقط می خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم

و رفتم زیر تخت خوابیدم

که خدا مرا

بی تو نبیند!

 

دست های تو

مرا به خدا می رساند

و دستهای من

مرا به تو

پله پله پُر می شوم

از خودم، از تنم

ساغری می شوم به دستت

نگاهت را بر تنم بریز ...

و بنوش.

 

نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه

فقط می‌خواستم بدانی 

آره آقای من!

انگار که ساعت از همان اول

بی قرارتر از من بود

که نفهمیدم چرا یکباره

معنی‌اش از زندگی من افتاد

نه اینکه تقصیر من باشد

نه به خدا

از همان اول هم که آمدی

روزها را رنگی رنگی می‌کردم

که زودتر بیایم توی بغلت

 

می خواهی با خیالت زندگی کنم؟

دستت را بگیرم

ببرم رستوران مکزیکی؟

چی سفارش بدهم

که بیشتر از من دوست داشته باشی؟

یک لقمه بگذارم دهن تو

یک لحظه نگاهت کنم؟

چی می نوشی؟

 

می دانی؟

هیچ کدام از اینها را که گفتم

اصلاً نمی خواهم

فقط باش

همین.

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه