متن نوحه شب عاشورا. موسم غم ها رسیده ، محشر کبری رسیده. روز تنهاییِ زینب روز عاشورا رسیده. زین عزا و درد و ماتم. قامت زهرا شده خم. آه و واویلا ، واویلا. نیزه و شمشیرِ دشمن بر تن آن نازنین خورد. وایْ از آن لحظه ای که از روی مرکب زمین خورد. گفت زهرا ، زار و مضطر. ولدی غریب مادر. آه و واویلا ، واویلا. اهل خیمه زین مصیبت از حرم بیرون دویدند. لیکن آنها روی مرکب یار زینب را ندیدند. ذکر آنها شد به صحرا. واحسینا واحسینا. آه و واویلا ، واویلا. عالَم از این داغ عظمی تا قیامت سینه چاک است. خاک ماتم بر ...

اشعار عاشورای حسینی (3)



اشعار عاشورا, اشعار شب عاشورا

متن نوحه شب عاشورا

 

موسم غم ها رسیده ، محشر کبری رسیده

 روز تنهاییِ زینب روز عاشورا رسیده

زین عزا و درد و ماتم

 قامت زهرا شده خم

آه و واویلا ، واویلا

 

نیزه و شمشیرِ دشمن بر تن آن نازنین خورد

 وایْ از آن لحظه ای که از روی مرکب زمین خورد

 گفت زهرا ، زار و مضطر

ولدی غریب مادر

 آه و واویلا ، واویلا

 

اهل خیمه زین مصیبت از حرم بیرون دویدند

 لیکن آنها روی مرکب یار زینب را ندیدند

 ذکر آنها شد به صحرا

واحسینا واحسینا

آه و واویلا ، واویلا

 

عالَم از این داغ عظمی تا قیامت سینه چاک است

خاک ماتم بر سر من که امامم روی خاک است

 غرق اندوه و مِحَن شد

خاک صحرایش کفن شد

آه و واویلا ، واویلا

 شاعر :حاج امیر عباسی

 

 شعر عاشورا, نوحه عاشورا

مداحی عاشورا

 

پر شد از نیزه٬ تنِ شاه دین

کو انگشت و انگشترت؟! خونیه نگین

روی تل زینب(س)٬ میخوره زمین

ای زینت دوش نبی پاشو از زمین

چشماش و بگیرین٬ نبینه خون چشمات و بسته 

خواهرت نبینه٬ شمر و که رو سینه ت نشسته

سالار زینب(س)...

 

نیزه و شمشیر٬ دارن می زنن

تنت غرق خونه و شد پاره پیرهن

زینب(س) بیتابه٬ پس تو رو‌خدا-

دست و پاهات و اینجوری رو زمین نزن

خواهرت بمیره٬ کفن نداری دل نداره

بد شهیدت کردن٬ به پیکرت داره اشاره

هذاٰ حُسینٌ ...

 

دست و پا نزن اومد مادرت

جای نعل تازه مونده روی پیکرت

جون‌ میده ای وای٬ گوشهٔ گودال

می بینه وقتی خنجر و رویِ حنجرت

انگشتت و آخه٬ چرا با انگشتر بریدن

جلو چشم‌ مادر٬ تنت رو روو خاکا کشیدن

بُنیَّ عطشان...

بُنیَّ عریان...

شاعر:یاسین زندی

 

اشعار عاشورا, اشعار شب عاشورا

اشعار عاشورای حسینی

 

كار را يكسره كرد و پا شد

دور شد از همگان، تنها شد

مقتل انگار پر از غوغا شد

سر پيراهن او دعوا شد

روح از حنجر او زد بيرون

شمر از قتلگه آمد بيرون 

 

تا جدا شد سر شاه از بدنش

شمر ماند و دل غرق محنش

يادش آمد بدن بى كفنش

لرزه افتاد بر اعضاى تنش

بيشتر شد غم و دردش، هردم

با خودش گفت چه كارى كردم

 

سنگ با پيكر مولا ضد بود

نيزه در كار خودش وارد بود

سر او دست دو تا فاسد بود

خواهرش هم روى تل شاهد بود

كفن مادرى اش را بردند

آه، انگشترى اش را بردند

 

شمر هرچند كه نادم شده بود

تازه آغاز مراسم شده بود

خيمه خالى ز محارم شده بود

وقت تقسيم غنائم شده بود

حرمله سهم خودش را برداشت

خیمه هم بوی علی اصغر داشت

 

بين شان چهرۀ نامى بسيار

عالم فقه و كلامى بسيار

زن يكى بود و حرامى بسيار

پيش رو مردم شامى بسيار

كمر واژه از اين غم خم شد

صحبت از زينب و نامحرم شد

شاعر:پیمان طالبی

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه